تبليغاتX
انسان کامل
كرامت حضرت أم البنين با کودکی بنام سجاد


واقعیت این حادثه چیست بطوری که بیشتر ساکنین این منطقه (صفوی در عربستان) عکس العمل نشان دادند و تعجب کردند ، و خبر این حادثه در خبرگزاری ها به سرعت پخش شد.

و با پخش این خبر خیلی ها برای تبریک سلامتی سجاد به منزل خانواده او رفتند و همچنین برای دیدن سجادی که از کرامات اهل بیت(ع) بهره مند شده بود

که نجات یافتن او از سرنوشتی بد که به فضل و عنایت خدا و برکت حضرت ام البنین (س) به خیر گذشت.

عنوان این قضیه این بود که کودکی به نام سجاد که پسر یکی از خانواده های صفوانی است ،در سن سه سالگی ،برای او در آن ایام که مصادف بود با ماه صفر 1426 قمری و ماه  مارس 2005 میلادی حادثه ای رخ داده و آن حادثه این بوده که او از راه پله طبقه سوم ساختمان به سمت طبقه همکف سقوط کرده است .

 و بعد از معاینه های متعدد پزشکی که در تعدادی از بیمارستان های مختلف صورت گرفت همه این را می گفتند که او سالم است و اتفاقی برای او نیفتاده است و همچنین خود کودک(سجاد) به مادرش گفت که برای او اتفاقی نیفتاده است و فقط آن لحظه ای که داشت سقوط میکرد(این حرف پسر بچه است و معمولا بچه ها  دروغ نمی گویند) خانمی با لباس سبز رنگ که به او ام البنین(س) می گویند او را با لطافت گرفته و بروی زمین گذاشته و پس از آن هم رفته است

و از سوی شبکه راصد اخباری در مورد این قضیه تحقیق صورت گرفته تا واقعیت مشخص شود چون این تحقیق بصورت مستقیم از شواهد این قضیه صورت گرفته است.

این تحقیق همان طور که گفته شد از منابع اصلی گرفته شده که شامل مشاهده محل سقوط سجاد در خانه و دیدار با همه افراد خانواده اش که شاهد این قضیه بودند که ابتدا از سجاد و سپس مادرش و پدربزرگش و کسانی که از همان اول شاهد سقوط سجاد بودند که شامل برادر بزرگش حسین و عموی او به نام حسن که او را بعد از سقوط برداشت ،  صورت گرفته است.این شبکه همچنین با راوی اول این قضیه بروی منبر امام حسین(ع) یعنی شیخ حسین خویلدی هم مصاحبه کرده است تا در مورد  جانب  دینی این قضیه ر بحث نماییم.

همچنین با یکی از پزشکانی که سجاد را معاینه کرده بود نیز مصاحبه کرده ایم.

شخص دیگری که با او در این باره بحث شده مداح اهل بیت(ع) نزار قطری می باشد که او قصیده معروف (انا ام البنین(ع) الفاقده اربع شباب)را خوانده است.

 

سی ساعت سرنوشت ساز و مهم در زندگی سجاد:

 

سجاد علی عبد الکریم االخلف 3ساله در خانواده ای زندگی می کند که پدرش علی عبد الکریم الخلف 31 سال دارد و او کارمند شرکت صودا در شهرک صنعتی الجبیل می باشد و مادرش خانم تهانی آل قریش (ام حسین) 27 سال دارد و او خانه دار است

و برادر بزرگترش حسین نیز 7 سال دارد و در کلاس اول ابتدائی در مدرسه علی بن ابی طالب شهر صفوی  به تحصیل می پردازد و این خانواده درآپارتمان طبقه سوم ساختمانی در منطقه الخیاطیة شهر صفوی و زیر سایه بزرگ خانواده حاج عبد الکریم الخلف 59 ساله که او بازنشسته شرکت ارامکو میباشد،ساکن هستند.

در این ساختمان جز خانواده سجاد سه عموی او نیز سکونت دارند.

از منزل این خانواده در حالی دیدار کردیم که پدر بزرگ سجاد به گرمی خاصی از ما استقبال کرد و او به ما گفت که مردم از مناطق مختلفی برای دیدار با سجاد به خانه ما آمده اند.

خدا را شکر بر سلامت پسرمان سجاد که این از فضل خداوند و برکت اهل بیت(ع) و حضرت ام البنین(س) می باشد .پدر سجاد نیز در زمانی که ما برای تحقیقات به خانه او رفته بودیم در محل کارش بود و ما از طریق تلفن با او صحبت می کردیم، که می گفت:

پدرم در سخت ترین لحظات همراهم بود و درست آن زمانی که نا امیدی بر من غلبه کرده بود به من می گفت که:

نترس ای پسرم با رضایتی که من و مادرت از تو داریم،پسرت سجاد انشالله بزودی سلامتیش را کسب خواهد کرد.

و بعد از اینکه با پدربزرگ سجاد دیدار خوبی را داشتیم او به ما گفت که سجاد هنوز خواب است وتا  وقتی که از خواب بیدار شود ما را به دیدن محل حادثه دعوت کرد و پس از آن ما را به سالن اصلی ساختمان برد و به ما از لحظه ای سجاد و حسین از آپارتمان خارج شدند تا لحظه ای که حادثه رخ داد  توضیح  داد

در آن لحظات بود که مادر سجاد بیدارشد  و بعد از آن هم مادر سجاد، سجاد را بیدار کرد.

و وقتی که سجاد را بیدار کردند او گریه می کرد که چرا بیدارش کرده اند و عواملی چون محبت مادر و پدربزگش و رسیدن برادر بزرگتر او از مدرسه باعث شدند تا او آرام شود.

بعد از این مادر او شروع به تعریف قضیه کرد:

ساعت 1:30 ظهر روز دوشنبه مصادف با 11صفر و 21 مارس 2005 وقتی که سجاد داشت با برادر بزرگش حسین در راهروی تنگ جلوی آپارتمان  توپ بازی می کرد ابیاتی را زمزمه می کردکه به آنها عشق می ورزید و در طول روز آنها را مدام تکرار می کرد و این ابیات مربوط به قصیده ای است که با صدای زیبای نزار القطری خوانده شده است که دفعات بسیار زیادی این قصیده از شبکه  ماهواره ای الانوار پخش شد.

و این قصیده شامل ابیات حزینی است  که زبانحال حضرت ام البنین(ع) زن دوم امیرالمومنین حضرت علی بن ابی طالب(ع) می باشند، را بیان کرده است و قالب این قصیده با لهجه عراقی سروده شده است که به عبارت زیر است:

(آنا أُم البنين الفاقدة أربع شباب** فدوة لتراب الحسين، فدوة لتراب الحسين) (من ام البنینی هستم که چهار جوان از دست داده ام     همه شان فدای خاک پای حسین(ع)  همه شان فدای خاک پای حسین(ع) )

و در حالی که توپ از طبقه سوم به طبقه همکف افتاد حسین رفت که توپ را بیاوردو این در حالی بود که او سجاد پس از رفتن برادرش به پایین خواست که حسین را از کنار راه پله ببیند .

در اینجا از حسین پرسیدیم که چه شد برادرت با وجود نرده در راه پله افتاد

و او به ما گفت که سجاد می خواست من را از بالا و از میان نرده و راه پله ببنید و او پسر کوچکی است و سپس بروی نرده سوار شد و این در حالی بود که او ابیات قصیده ام البنین (س) را زمزمه می کرد و تمام افراد موجود در ساختمان زمزمه او را می شنیدند.

و در لحظه ای که من به طبقه همکف رسیدم غافل گیر شدم!!چون من سجاد را دیدم که روی زمین در طبقه همکف خوابیده و این در حالی بود که من وقتی در طبقه سوم بودم او آنجا بود و چیزی که بیشتر مرا به تعجب واداشته بود افتادن او به صورتی بود که من احساس نکردم !

یکی از عمو های سجاد به نام حسن می گوید که من بر روی تختخواب خوابیده بودم و بین خواب و بیداری بودم که صدای سقوط کودکی مرا از جا بلند کرد و بعد به سرعت بلند شدم تا ببینم که چه اتفاقی افتاده است.

وقتی نگاهم به پایین راه پله افتاد دیدم که سجاد روی زمین دراز کشیده است و

حسین برادرش هم در حالی که نمی داند چه کند کنار او ایستاده است.

عموی سجاد در مورد حالت سجاد موقعی که روی زمین افتاده بود گفت:

سجاد را دیدم که روی زمین دراز کشیده و چشمان او بسته بودند و این امر تعجب مرا واداشت که چنانچه او از 3طبقه سقوط کرده است پس چرا یک قطره خون هم از او خارج نشده است و هیچ اثری از خون در محل حادثه نبود ! و بعد از اینکه حسین برادرش مرا دید خطاب به من فریاد زد که سجاد از بالا به پایین افتاده است.

و عموی سجاد درباره کارهایی می گوید که بعد از حادثه انجام داد:

بعد از اینکه چند دقیقه ای مبهوت مانده بودم و از این ترسیده بودم که او برایش اتفاقی افتاده باشد و چون از بالا به پایین افتاده بود توقع داشتم چند جای بدن او شکسته باشد و یا خونریزی مغزی کرده باشد.

او را برداشتم و به نزد مادرش بردم که هنوز در طبقه سوم بود.

مادر سجاد می گوید:

این صحنه را نمی توانم حتی در خیالم تصور کنم که ناگهان برادر شوهرم را دیدم

که سجاد در بین دستانش است و او خواب بود و چشمانش کمی هم باز بود و گمان کردم که سجاد یک روز هم زنده نمی ماند وو بعد از آن برادر شوهرم تعجب مرا واداشت که گفت سجاد از بالا به پایین افتاده است و باید او را به سرعت به بیمارستان ببریم.

مادر سجاد گفت:

با شوهرم تماس گرفتم تا از او اجازه بگیرم که به درمانگاه بروم و این در حالی بود که من در این باره حقیقت را نگفتم و به او گفتم که سجاد از پله افتاده و کمی زخمی شده است تا شوهرم که نزدیک محل کارش بود شوکه نشود.

پدر بزگ سجاد می گوید: به سرعت پسرم حسن آماده شد و به من گفت سجاد از بالا به پایین افتاده و باید او را به بیمارستان برسانیم.در آن لحظه بود که فهمیدم که صدای سقوط مربوط به چه چیزی بوده است و من خیال کرده بودم که صدا از جانب همسایه آمده است .بعد از آن به سرعت سجاد را به درمانگاه (سلامتک) رساندیم.

در درمانگاه ابتدا یک دکتر هندی او را معاینه کرد و دستور عکس برداری از سجاد را داد تا معلوم شود که آیا او شکستگی یا خونریزی دارد یا نه!و همچنین دکتر وقتی چشمان سجاد را مورد معاینه قرار داد گفت که علائم حیاتی در او وجود دارد و او عکس العمل نشان داده است و همچنین تعدادی دارو را برای سجاد تجویز کرد و دکتر به مادر سجاد گفت که پیش سجاد بروم چون ممکن است که او استفراغ کند.

مادر سجاد می گوید که وقتی می خواستم به سمت داروخانه بروم و دارو های سجاد را تهیه نمایم سجاد استفراغ کرد و به سرعت پیش  دکتر رفتم و او به منگفت که سجاد را به سرعت به یک بیمارستان ببریم چون اشعه عادی (X Ray )چیزی مبنی بر اینکه سجاد اتفاقی برایش افتاده را نشان نمی دهد .

 

در بیمارستان و لحظات پر استرس و... فرج:

 

در همان لحظات بود که پدر سجاد از سرکار برگشت و به ماپیوست و برای ما تعریف کرد:

 

به سرعت به سمت شهر دمام و بیمارستان مواساة حرکت کردیم و در آنجا  در قسمت اورژانس دکتر ها دور سر سجاد جمع شدند و او را معاینه می کردند

که یکی از آنها دکتر یسری بهنام مصری بود که جراح مغز و اعصاب در آن بیمارستان بود و دکتر دیگر عاهد مکحل عراقی بود ودر معاینه های اولیه گفته شد که در حادثه ای به این شکل اگر شخص نمیرد  به صورت کامل فلج خواهد شد  و زیاد انتظار نکشیدیم که عکس هایی که از سجاد گرفته بودند حاضر شد و آن این را نشان میداد که در قسمتی از جمجمه شکستگی وجود دارد و غیر از این هیچ شکستگی در روی بدن سجاد وجود نداشت.

 

پدر سجاد دو مطلب را بیان کرد:

 

یکی اینکه سجاد یک سقوط قوی را داشته و دیگر اینکه در هیچ جایه بدن سجاد به جز جمجمه اوهیچ شکستگی وجود ندارد و این یک مطلب را نشان می دهد که سجاد به صورت عمودی بروی زمین افتاده است و در حال سقوط به هیچ چیزی برخورد نکرده است .چیزی که تمام وجود مرا لرزاند حرف دکتر یسری مصری بود که گفته بود اگر پسرت تا امشب زنده بماند معجزه است و همچنین تذکر داد که برای جلوگیری از وارد شدن خون به داخل جمجمه سجاد نباید مایعات بنوشد  و سجاد تحت مراقبت های ویژه قرار گرفت .

پدر سجاد می گوید:در آن لحظات مدام به من درباره سلامت سجاد تلفن می شدو من درباره واقعیت اسف بار که برای سجاد پیش آمده بود به آنها می گفتم.

در آن لحظات پر استرس پدرم به ما اطمینان و امید می داد و ما را آرام می کرد و مدام تکرار می کرد که چون من و مادرت از تو راضی هستیم پسرت انشاءالله سلامتیش را کسب خواهد کرد.

مادر سجاد می گوید:در آن لحظات حال سجاد بدتر شده بود و او بین خواب و بیداری بود و او بعضی اوقات گریه و یا اینکه استفراغ می کرد و وقتی او را معاینه می کردند گریه می کرد و در آن لحظات سخت سجاد بعضی اوقات ابیات قصیده انا ام البنین(س) را تکرار می کرد و این تا جایی رسیده بود که من گمان می کردم که پسرم عقلش را از دست داده!و این حالت او تا ساعت 10 شب ادامه پیدا کرد.

در یک لحظه همه چیز تغییر پیدا کرد  و سجاد در آن لحظه از من خواست که او را به دستشویی ببرم .بعد از اینکه سُرم را از او جدا کردند او را بردم و بعد از آن از من تقاضای آب و آبمیوه کرد و من در این باره با پرستاران مشورت کردم و آنها به شدت با این امر مخالفت کردند و بعد از اینکه تشنگی سجاد بیشتر شد و او مدام از من درخواست آب می کرد.

من با دیدن این بیقراری از او تصمیم گرفتم که   به او آب بدهم و از پرستاران خواهش کردم که مخالفت نکنند و انها گفتند که فقط مقدار کمی به او بدهم.

و در آن لحظات بود که سجاد به صورت کامل از جایش بلند شد و او کاملا هوشیار بود و او شروع به زمزمه ابیات شعر کرد انا ام البنین (س) الفاقده اربع شباب..)

در آن لحظه که تمام وجودم نگرانی بود خطاب به سجاد گفتم که پسرم چطوری؟

آیا درد داری؟ و سجاد با آن کلام کودکانه و لهجه محلی خودش گفت: مامان چرا داد میزنی من چیزیم نیست،من روی زمین نیفتادم ،مامان من امروز بالا میخوندم(انا ام البنین(س) فاقده اربع شباب) و از بالا افتادم ،یه خانمی که لباس سبز پوشیده بود منو گرفت و اون به من گفت من ام البنینی(س) هستم که چهار جوان از دست دادم    همه شان فدای خاک پای حسین(ع).

مادر سجاد می گوید بعد از اینکه این را از سجاد شنیدم به شدت گریه کردم و بر محمد (ص) و آل محمد (ص) صلوات می فرستادم به طوری که یقین داشتم که کرامات ام البنین(س) باعث شفای پسرم شده است.

سجاد روز بعد از بیمارستان مرخص شد و بعد از گذشت سی ساعت سرنوشت ساز در زندگی سجاد  و زندگی مادر و پدرش و خانواده اش ،به صورتی از بیمارستان خارج شد که او صحیح و سالم بود و انگار برای او اتفاقی نیفتاده است.

 بعد از چند روز او را به درمانگاه سلامتک در صفوی بردند تا آن صدمه  جمجمه اش را مورد معالجه قرار دهند و بروی او یک عمل جراحی سطحی صورت گرفت و این عمل موفقیت آمیز بود و این عمل جراحی بطوری بود که ما اثری از عمل جراحی و یا شکافتگی را در روی سر سجاد ندیدیم.

دکتر حسام یسری بهنام:

همزمان با این اتاق غیر عادی شبکه راصد اخباری با دکتر یسری(دکتر سجاد) دیداری داشت تا نظر او را درباره این قضیه بدانیم.

دکتر یسری جراح مغز و اعصاب در بیمارستان مواساة در شهر دمام می گوید که از لحاظ پزشکی دلیلی را برای این اتفاق نداریم ودر اینجا عوامل مختلفی در وقوع نوع سقوط وجود دارد از جمله آن زمینی که سقوط کننده روی آن می افتد  و یا زاویه که سقوط می کند و برخورد جسم سقوط کننده با اجسام دیگر می تواند در کم کردن خطرات ناشی از سقوط کمک کند.

همچنین تاکید کرد: که صدمه در جمجمه سجاد نشان دهنده این موضوع است که سقوط سجاد قوی بوده است  و خدا جمجمه را برای ما آفریده تا از مغز ما محافظت کند  و برای همین جنس آن را طوری آفرید که استحکام بالایی را داشته باشد و از مظاهر استحکام جمجمه این است که سال های سال بعد از اینکه انسان می میرد جمجمه در بیشتر مواقع سالم می ماند و یا قسمتی از آن باقی می ماند. و درباره حرفی که به پدر سجاد مبنی به اینکه زنده ماندن سجاد یک معجزه است ابتدا تبسمی کرد و گفت که الحمدلله که سجاد سلامتی خودش رو بدست آورد  و متاسفانه دکتر یسری قبول نکرد که از او عکس بگیریم و این در حالی بود که دیدار ما با او در مطب مغز و اعصاب بیمارستان در اتاق 27 بود.

 

شاهدان دیگر در بیمارستان :

 

شبکه راصد با خانم فداء السادة کارمند بخش پذیرش بیمارستان تماس گرفت و او برای ما آن چه که اتفاق افتاده بود تعریف کرد:

 

مثل هروز در قسمت پذیرش داشتم کارم را انجام می دادم که یکی از بستگانم با من تماس گرفت و گفت که سجاد (او و خانواده اش را از قبل می شناختم )

که او از طبقه سوم سقوط کرده و الان در بیمارستان خودم تحت معالجه است.

بعد از این به سرعت به قسمت اورژانس بیمارستان رفتم و یکی از دکتر ها به من گفت که سجاد در اتاق عکس برداری است و به جمجمه او صدمه .ارد شده است.

و بعد از ظهر سجاد به قسمت داخلی بیمارستان منتقل شد. من به اتاقی که بستری بود رفتم و وقتی وارد اتاق شدم دیدم که احوال او زیاد مساعد نیست و

در حالت بین خواب و بیداری بود و من نشانه ای مبنی بر سقوط از سه طبقه را در او ندیدیم! و اگر خانواده سجاد را نمی شناختم باور نمی کردم که او از 3طبقه سقوط کرده است  وهرکسی که سجاد را بعد از ظهر می دید باور نمی کرد که او روز بعدش سلامتی خودش را کسب کند و هیچ کس باور نمی کرد که این همان کودک دیروزی است.

 

نزار القطري:

و اما وقتی که شبکه ماهواره ای الانوار را ذکر می کنیم یاد مداح اهل بیت (ع) نزار القطری می افتیم که صاحب قصیده (آنا أم البنين الفاقدة أربع شباب*** فدوة لتراب الحسين، فدوة لتراب الحسين) است و اینجا این سوال پیش می آید که نزار القطری کیست و داستان این قصیده چیست و چطور از شبکه ماهواره ای الانوار پخش شد.

برای جواب به این سوال ها شبکه راصد اخباری با مداح حسینی حاج نزار قطری تماس گرفت تا جواب تمام این سوالات را مستقیما از او بگیرد.

و اما گفتگوی مفصل ما با بیوگرافی این مداح آغاز شد :

اسم من نزار فضل الله روانی است و برای این به قطری ملقب شدم که در کشور قطر به دنیا آمدم و در آنجا درس خواندم و تا الان هم محل سکونت خانواده ام در قطر است و من بعد از اقامت زیادی که در انگلستان داشتم شناسنامه انگلیسی گرفتم و 34 ساله هستم و متاهل هستم و دو فرند به نام های کوثر(4ساله) و حسین (3 ساله) دارم  و درباره محل سکونت و کارش گفت که حدود 7 ماه است که در کویت سکونت دارد و در قسمت مونتاج اخبار شبکه الرای مشغول به کار است.

همچنین درباره خواندنش می گوید که من از هشت سالگی شروع به خواندن کردم یعنی الان حدود بیست و شش سال است که مداحی می کنم و قرآن را حفظ کردم و هفت مرتبه در مسابقات حفظ قرآن در قطر اول شده ام.شبکه راصد اخباری در مورد قضیه سجاد با حضرت ام البنین(س) و درباره تاثیر این قصیده که از شبکه الانوار پخش شد از او پرسید و او در جواب گفت:

 بله درباره این قضیه شنیده ام و از طریق شبکه اینترنت بعضی از توضیحات را در این باره را خوانده ام .

 نظر او را در این باره پرسیدیم و او گفت که در این رابطه  خدا را شکر می کنم و انشالله این یکی از علامات قبول است و یقین دارم که اینگونه کرامات از حضرت ام البنین(س) بعید نیست .

 همچنین نزار القطری می گوید که همچنان که این اتفاق بر روی این کودک معصوم  اتفاق افتاده تا با زبان کودکانه اش کرامات و فضل اهل بیت(ع) را بیان کند و اگر این قضیه بروی ما بزرگتر ها اتفاق می افتاد خدای نکرده ممکن بود که دروغ بگوییم و اما این کودکان نمی دانند که دروغ چیست و در اینجا منعفتی را از راه کسب نمی کنند  و وقتی یک کودک خانم بزرگواری را توصیف می کند که از غیب آمده و دست عطوفت و محبت بروی او می کشد و او را به نام خودش خطاب می کند ....در واقع این یک معجزه ربانی است.

و اما درباره عکس العمل او در مورد این قضیه از او پرسیدیم و او گفت: پشتکارم در زمینه اجرای افکاری که در ذهنم بود دو چندان شده و انشالله به زودی به مومنان وعده ارائه فعالیت های غافل گیر کننده  را می دهم.

همچنین حاج نزار القطری به این مطلب اشاره کرد که قصیده «آنا أم البنين الفاقدة..»  سروده شاعر اهل بیت(ع) محمد نادب الکربلائی است که در یکی از دیوان های شعری آنرا پیدا کردم و همچنین جواب قصیده را خودم گفتم و اولین بار آن را دو سال پیش در کشور عمان خوانده ام و همچنین یادم می آید که دو ساعت قبل از خواندن این قصیده سبک  آن را در آوردم وخدا را شکر که به این شکل درآمد و آنرا در یکی از آلبوم هایم بنام(یالغالی جاوبنی )خوانده ام.

و درباره چگونگی پخش این قصیده از شبکه الانوار گفت:

این شبکه با من تماس گرفت و از من خواستند که دو قصیده را از آلبوم هایم انتخاب کنم تا در طول ماه محرم و صفر از طریق این شبکه پخش شود و من هم به خواسته آنها لبیک گفتم و بعد از ماجرا من بدون هیچ دلیل خاصی قصیده ام البنین (س)  را انتخاب کردم و همچنین اضافه کنم که تصویر برداری کلیپ این قصیده در شب دوم محرم و از ساعت دوازده شب تا ساعت چهار صبح  در استدیو های شبکه الانوارانجام شد

منبع:سایت نزار قطری مداح اهل بیت


 

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه نهم دی 1387 ساعت 19:1 موضوع کرامات و داستان های شگفت | لینک ثابت


... اما ننوشت که چرا شیخ جعفر مجتهدی ، جان اف کندی را کشت !

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی ـ سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی ؟! 

در کتاب لاله ای از ملکوت ، ج 1 ، ص 258 و 259 خوانده اید که جان اف کندی ( رئیس جمهور اسبق آمریکا ) با تصرف و کرامتی از مرحوم شیخ جعفر مجتهدی کشته شد ، افسوس که در آن کتاب علت این کار شیخ جعفر مجتهدی رضوان الله علیه  گفته نشده ! و همچنین بیان نشده که آن شخصی که با [ انگیزش ] و تقویت شیخ جعفر مجتهدی دست به این کار زد ، چه کسی بود ؟

  اما بنده  از یکی از مشایخ دامت برکاته شنیده ام که سبب بر آشفتن و خشم جناب شیخ جعفر بر جان اف کندی ، این بود که وی در آن روزها و در پی قیام مرد گمشده قالب ، حضرت امام خمینی رضوان الله علیه اهانتی به ایشان کرده بود و مرحوم شیخ جعفر مجتهدی از اهانت وی به خشم آمده بود و کندی را آن گونه به مجازات رساند .

و این هم لطافتی از مرحوم مجتهدی بود که برای ظهور دادن چنین کرامت و تصرفی ٬ به مدرسه فیضیه ( خاستگاه امام راحل ) تشریف آوردند و در آن جا دست به این کار زدند که برقرار باد مدرسه ی فقه صادق آل محمد علیهم السلام !

   اما معرفی کسی که با [ انگیزش ] و تقویت مرحوم مجتهدی ٬ جان اف کندی را کشت ، بهتر است هنوز رازی باشد در سینه ها ! ... تا چه زمان بتوان آن را هم بیان کرد !  و این نکته هم گفتنی است که شخصی برای یافتن قاتل کندی ٬ شروع به تحقیق کرد اما وی هم به طرز مرموزی کشته شد و شخص دیگری برای یافتن قاتل آن محقق ٬ دست به تحقیق زد ٬ اما وی هم مرموزانه کشته شد و اکنون پرونده ی قتل جان اف کندی ٬ پرونده ای است که همگان از پیگیری آن می ترسند !

  بله ؛ اهانتی به خمینی کبیر ، خشم مردان خدا را بر می انگیخت و چه واکنشها که در برابر آن نمی کردند ! اما آیا ما قدر استقلالی که وی برای ایران به ارمغان آورد ٬ دانستیم ؟ آیا از آن در جهت گسترش اسلام ناب بهره بردیم ؟!

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

  عبارتهای شگفت مرحوم جعفر آقا مجتهدی در باره ی مرحوم امام خمینی را می توانید در ز مهر افروخته ٬ ص ۱۰۶ ( البته از چاپهای دوم و سوم ) بخوانید .

منبع:حدائق ذات بهجت


 

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 7:41 موضوع کرامات و داستان های شگفت | لینک ثابت


چند کرامت از اولیا الله

دل شکسته حوری

مسجد کوفه فضای ملکوتی داشت.زمزمه عارفانه صدها عاشق پاکباخته مثل تذنم باران زیبا بود.علامه به نماز ایستاده و روزنه ای از بهشت برویش باز شده بود.اما او با بهشت کاری نداشت غرق در صورت زیبای یار بود.ناگهان نگاهش در نگاه موجودی اهورایی گره خورد.خودش بود.انچه که همیشه مرحوم قاضی تذکرش را می داد:

-....برای کسی که قدم در این راه گذاشته این چیزها برایش عادی است،به هیچ وجه توجهی نکنید.....!

حوری در حالی که جام شراب بهشتی را نشان می داد درست در مقابل چشمان علامه ایستاده بود.علامه توجهی به او نکرد.حوری رفت و از جانب چپ امد و باز تعارف کرد.علامه باز چشم پوشید و عاقبت تلاش حوری به نتیجه نرسید.رنجیده خاطر شد و رفت.

علامه وقتی از نماز فارغ شد متاثر شد.در عمرش دل کسی را نشکسته بود.متاثر از این جهت که دل حوری را شکسته است.

شاه حسین ولی                                                                                            

مفسر بزرگ قران علامه سید محمد حسین طباطبایی فرمودند:پیش از جنگ جهانی دوم اینجانب برای تحصیل به حوزه علمیه نجف رفتم و به خاطر شرافت و عزت خانوادگی خود را به هیچ یک از مراجع نجف معرفی ننمودم و برای اداره زندگیم هر ماه حواله ای از طرف پدرماز تبریز می امد.

پولی که از سوی پدرم می رسید زندیگم را تامین می کرد تنها گاهی اتفاق می افتاد که دیر می رسید و برای این کار راهی یافته بودم و ان این بود که با بقال و نانوایی قرار داشتم که ضروریات زندگی را نسیه می اورم تا هنگامی که پول می رسید می پرداختم.

جنگ جهانی دوم شروع شد و رفت وامد مشکل و چند ماه بود که پول نرسید.قصاب و بقال و نانوا گفتند:اقا سید حساب شما زیاد شده و دیگر از نسیه دادم معذوریمتا شما بدهی گذشته خویش را بپردازید.

شرمندگی بدهکاری از یک سو بی پولی برای تهیه غذا از سوی دیگر مرا در فشار قرار داد.ناراحت شدم و به حرم امیرمومنان (ع)رفتم و به ان بزرگوار توسل جستم و حل مشکل خویش را از خدا خواستم.

به خانه بازگشتم و در این اندیشه بودم که دیدم صدای کوبه در به گوش می رسد. رفتم دیدم سید لاغر اندامی که کلاهی بر سر و عبایی بر دوش داشت در را می زند. پس سلام و تعارفات معمولی که میان ما گذشت گفت:

سید محمد حسین خدا به تو خیلی سلام می رساند و نی فرماید:بیست سال است که تو را از خطر تهیدستی و غربت خفظ کردیم باز هم وامانده نخواهی شد و در این هفته مشکلت خل خواهد شد.

گفتم: شما کیستید؟

گفت:من شاه ولی هستم و بناگاه از نظرم ناپدید شد.

به منزل بازگشتم و تازه به فکر فرو رفتم  که:«که خدا به سلام رساند یعنی چه؟پی از اندیشه بسیار برایم حل شد چرا که در روایات دیده بودم که خدا به وسیله جبرئیل به سلمان،َابی ذر و........ سلام می رسانید.

با خود گفتم:«اگر به راستی در این هفته مشکل حل شد باید بپذیزم که این نوید غیبی است و عجیب این که دو روز بعد چند نفر از بازرگانان تبریز امدند وپول چهار ماه را پدرم را که فرستاده بود اوردند».

پی از ان سوال دیگری در ذهنم طرح شد که بیست سال کدام است ؟اگر منظور عمرم باشد که خیلی بیشتر است و اگر منظور روز ورود به نجف باشد که ان هم هنوز بیست سال نشده است.در فکر بودم که دل در یافتم که اکنون بیست سال است که به لباس روحانیت ملبس شده ام.پس از ان که سوال سوم مرا به خود مشغول داشت که« شاه ولی» که بود؟هر چه فکر کردم پاسخ نیافتم و از هر کس پرسیدم به جایی راه نبردم تا این که از نجف به ایرن و به تبریز رفتم.

به منزل یکی از علمای ان شهر رفتم و در انجا از کتابی در کتاب خانه ان روحانی که«هزار مزار»نام داشت با عنوان«مزار شاه ولی»رو به رو شدم و هنگامی که خواندم اوصاف و نشانه های او را همان گونه که دیده بودم مطاله کردم و قبر او را در یکی از قبرستان های  قدیمی تبریز پیدا کردم و دیدم که حدود 200 سال پیش از دنیا رفته بود

 

مشاهده ارواح مومنین بر روی صحن مدرسه فیضیه

 

مرحوم شالچی در مورد استاد عرفان حویش می گوید:«یکی از روزها صبح پس از نماز برای شرکت در جلسه اخلاق استادم به فیضیه رفتم.استاد به من فرمودند:«میرزا عبدالله چی می بینی؟»

این صحبت استاد خود تصرفی بود که ان بزرگ در جان من کرد و حجاب ملکوت از چهره ام برداشته شد.دیدم اشخاصی را که در فیضیه هستند در ظاهر می بینم اما باطن انها را نیز مشاهده می کنم که به صورت های گوناگون اند.

بار دیگر فرمودند:«فلانی چی می بینی؟»من چون توجه کردم دریافتم که ارواح مومنین روی صحن مدرسه فیضیه دور هم نشسته اند و با هم مذاکره می کنند.

پس از ان استاد به من فرمود:«میزرا عبدالله فکر نکنی این ها مقاماتی است و به جایی رسیده ای!اینها در برابر انچه در سیر و سلوک و تقرب الی الله به سالک می دهند هیچ است.»

 

تبدیل شدن بیل علامه حلی به اژدها

روزی علامه حلی در باغی که در حله داشت به زراعت و رسیدگی امور مشغول بود.یک یهودی پیش ایشان امد و پرسید:«شما قائل هستید که علماءامتتان از انبیاء بنی اسرائل،افضل هستند؟!»ایشان فرمودند:«بلی»

او گفت:«به چه دلیل؟!»

علامه فرمود:«چه دلیلی می خواهی؟!»

یهود گفت:«موسی(ع)عصا را اژدها نمود،تو چه خواهی کرد؟!»

علامه حلی بیلی را که در دست داشت را بر زمین انداخت و ان بیل ناگهان شبیه به اژدهای بزرگی شد.سپیس فرمود:«تا این جا مانند انبیاء بنی اسرائل بود ولی افضلیت ما این است که به موسی خطاب امد که نترس و اژدها را بگیر که عصا خواهد شد،ولی من نترسیده او را می گیرم.»پس اژدها را گرفت و ان دوباره به صورت اول گشت.

برگرفته از کتاب داستان شکفت انگیزی از اولیا الله

 


 

نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 ساعت 16:56 موضوع کرامات و داستان های شگفت | لینک ثابت


این هم چند تا داستان زیبا

عنايت حسين به زوار قبرش

   بعضى از موثقين اهل علم در نجف اشرف نقل كردند از مرحوم عالم زاهد شيخ حسين بن شيخ مشكور كه فرمود در عالم رويا ديدم در حرم مطهر حضرت سيدالشهدا(ع ) مشرف هستم و يك نفر جوان عرب وارد حرم شد و با لبخند به آن حضرت سلام كرد و حضرت هم با لبخند جوابش را دادند. فردا شب كه شب جمعه بود به حرم مطهر مشرف شدم و در گوشه اى از حرم توقف كردم ناگاه همان عرب را كه در خواب ديده بودم وارد حرم شد و چون مقابل ضريح مقدس رسيد با لبخند به آن حضرت سلام كرد ولى حضرت سيدالشهدا(ع ) را نديدم و مراقب آن بودم تا از حرم خارج شد عقبش رفتم و سبب لبخندش را به امام (ع ) پرسيدم و تفصيل خواب خود را برايش نقل كردم و گفتم چه كرده اى كه امام (ع ) با لبخند به تو جواب مى دهد گفت مرا پدر و مادر پيرى است و در چند فرسخى كربلا ساكن هستيم و شبهاى جمعه كه براى زيارت مى آيم يك هفته پدرم را سوار بر الاغ كرده مى آوردم و هفته ديگر ماردم را مى آوردم تا اين كه شب جمعه اى كه نوبت پدرم بود چون او را سوار كردم مادرم گريه كرد و گفت : مرا هم بايد ببرى شايد هفته ديگر زنده نباشم . گفتم : باران مى بارد هوا سرد است مشكل است نپذيرفت ناچار پدر را سوار كردم و مادر را به دوش كشيدم و با زحمت بسيار آنها را به حرم رسانيدم و چون در آن حالت با پدر و مادر وارد حرم شدم حضرت سيدالشهداء را ديدم و سلام كردم آن بزرگوار به رويم لبخند زد و جوابم را داد و از آن وقت تا به حال هر شب جمعه كه مشرف مى شوم حضرت را مى بينم و با تبسم جوابم را مى دهد. از اين داستان دانسته ميشود چيزى كه شخص را مورد عنايت بزرگان دين قرار مى دهد و رضايت آنها را جلب مى كند صدق و اخلاق و محبت ورزى و خدمتگزارى به اهل ايمان خصوصا والدين و بالاخص زوار قبر حضرت ابى عبدالله صلوات الله عليه است .

 

 

 

 

عاقبت قاتل اميرالمؤ منين على عليه السلام

 

در جلد هشتم بحارالانوار كه در احوال حضرت امير المؤ منين على عليه السلام است .

روايت كرده كه از راهبى كه مسلمان شده بود، سبب مسلمانى او را سوال كردند در جواب گفت :

روزى مرغى را ديدم در بالاى سنگى فرود آمد و ربع انسانى را قى كرد و رفت و دوباره آمد و ربع ديگرش را قى كرد و رفت دفعه سوم آمد و ربع سومش را قى كرد و رفت چون مراجعت نمود، ربع چهارمش را قى كرد و رفت ديدم كه آن ربع چهارگانه به انسان كاملى تبديل شد.

باز همان مرغ آمد چهار مرتبه و در هر مرتبه آن آدم را بلع نموده و رفت و روز ديگر نيز آن مرغ چهار مرتبه آمد و به قرار اولى معمول داشت آن راهب مى گويد:

كه پيش از آمدن مرغ من از آن شخص سوال نمودم تو كيستى و اين چه حكايت است ؟ در جواب گفت : من قاتل اميرالمؤ منين على عليه السلام هستم ، از روزى كه مرا كشته اند عذاب من اين است كه ديدى

 

نسوختن دست يك نفر از اهل جهنم به جهت اشك چشم باكيان سيدالشهداء عليه السلام

در كتاب مفتاح الجنة روايت است كه در روز قيامت جبرئيل امين از درگاه رب العالمين استدعا مى نمايد، كه يا رب مى خواهم مرا اذن شفاعت مرحمت فرمايى ، كه يك نفر از امت خاتم الانبياء عليه السلام را شفاعت كنم .
حق تعالى مى فرمايد: اى جبرئيل در فلان مكان جهنم ، يك نفر گناهكار باقى مانده است او را به تو بخشيدم ، چون جبرئيل بيايد او را دريابد كه مثل زغال سوخته و سياه شده ، اما يك دست او نسوخته .
عرض مى كند الهى سبب چيست ؟
كه همه اعضاى اين عاصى سوخته وسياه شده مگر يك دستش كه اصلا نسوخته است ؟
خطاب مستطاب مى رسد كه يا جبرئيل آن شخص روزى به ماتم خانه پيغمبرم محمد المصطفى ، صلى الله عليه و آله حسين مظلوم مى گذشت ، و اشك يكى از عزاداران امام حسين عليه السلام بردست او چكيده به سبب احترام آن اشك حسينى او را با آتش نسوزانيديم

 

گواهى دادن اسب امام رضا عليه السلام در امامت ايشان

 

در كتاب وسيله الرضوان جارى مى گردد:

معجزات بسيارى براى امام رضا عليه السلام روايت كرده است ، از آن جمله اين است ، كه شيخ محمد حر در كتاب خصوص المعجزات و در كتاب بهجه روايت كرده اند، از شيخ ابوالفضل محمد بن على شادان قزوينى كه او به اسناد خود از سعيد سلاام روايت كرده ، كه گفت :

در خدمت حضرت امام رضا عليه السلام بودم و مردمان در خدمت آن حضرت خضوع مى كردند: بعضى مى گفت : كه او صلاحيت امامت ندارد كه پدرش تصريح و وصيت نكرده و او را وليعهد خود نساخته است ، در آن وقت ما پيش آن حضرت رفتيم و سخن گفتيم :

پس شنيديم از مركبى كه آن حضرت سوارش بود، به كلام فصيح گفت :

كه او امام من و امام جميع خلايق است ، و به درستى كه آن بزرگوار به مسجد مدينه تشريف برد شنيدم ، كه ديوارهاى مسجد و چوبهاى آن ، به حضرت سلام كردند، و سخن گفتند.

 

كرامتى از استاد

 

مرحوم عارف وارسته و فيلسوف صمدانى حاج ميرزا على آقا قاضى در سال 1285 هجرى قمرى ديده به جهان گشود، و در سال 1366 در سن 81 سالگى در نجف اشرف ، در گذشت .

وى استاد سير و سلوك و اخلاق بود، و استاد علامه طباطبائى ، در اين موضوع ، مدتى شاگرد او بود.

مرحوم استاد علامه طباطبائى نيز 81 سال و 18 روز عمر كرد (1321 - 1402 هجرى قمرى ) استاد علامه كه در نجف اشرف سالها نزد استاد حاج ميرزا على آقا، تلّمذ كرده بود، روزى از كرامات استاد خود سخن مى گفت از جمله گفت :

((من و همسرم از خويشاوندان نزديك مرحوم حاج ميرزا على آقاى قاضى بوديم ، او در نجف براى صله رحم و احوال پرسى از حال ما به منزل ما مى آمد، ما كرارا صاحب فرزند شده بوديم ، ولى همگى در همان دوران كوچكى فوت كرده بودند، روزى مرحوم قاضى به منزل ما آمد در حالى كه همسرم حامله بود، و من از وضع او آگاه نبودم ، موقع خداحافظى به همسرم گفت : دختر عمو! اين بار اين فرزند تو مى ماند و او پسر است و آسيبى به او نمى رسد و نام او عبد الباقى است ))

من از سخن مرحوم قاضى خوشحال شدم و خدا به ما پسرى لطف كرد و برخلاف كودكان قبلى ، باقى ماند و آسيبى به او نرسيد و نام اورا ((عبدالباقى )) گذارديم .

 

گفتگوى موسى (ع ) و ابليس

 

نقل شده : حضرت موسى (ع ) در مجلسى نشسته بود ناگهان ابليس به محضر آن حضرت رسيد، درحالى كه كلاه رنگارنگ درازى بر سر داشت ، وقتى نزديك شد از روى احترام ، كلاه خود را از سر برداشت و سپس به سر گذاشت وگفت : السّلام عليك .

موسى (ع ) فرمود: تو كيستى ؟، او جواب داد:((من ابليس هستم )).

موسى - خدا تو را بكشد، براى چه به اينجا آمده اى ؟

ابليس - آمده ام بخاطر مقام ارجمندى كه در پيش گاه خدا دارى بر تو سلام كنم .

موسى - با اين كلاه رنگارنگ چه مى كنى ؟

ابليس - با اين كلاه ، دلهاى فرزندان آدم (ع ) را آلوده و منحرف مى كنم (وقتى آنها به زرق و برق دنيا كه نمودارش در اين كلاه وجود دارد، دل بستند، براحتى از صراط حق ، منحرف خواهند شد).

موسى - چه كارى است كه اگر انسان انجام دهد، تو بر او چيره مى شوى ؟

ابليس - همگامى كه انسان خود بين باشد و عملش را زياد بشمرد، و گناهانش را فراموش كند ( بر او چيره مى گردم ) و تو را از سه خصلت بر حذر ميدارم 1- با زن نامحرم خلوت نكن كه در اين صورت من حاضرم تا انسان را به گناه بى عفتى وا دارم 2- با خداوند اگر پيمان بستى حتما آن را ادا كن 3- وقتى متاع يا مبلغى به عنوان صدقه ، خارج كردى ، فورا آن را به مستحق بپرداز، زيرا تا صدقه داده نشده من حاضرم كه صاحبش را پشيمان كنم . سپس ابليس ، پشت كرد و رفت در حالى كه مى گفت : يا ويلناة علم موسى ما يحذّر به بنى آدم : ((واى بر من ، موسى (ع ) دانست امورى را كه بوسيله آن ، انسانها را از آلودگى بر حذر مى دارد)).

 

 


 

نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 12:15 موضوع کرامات و داستان های شگفت | لینک ثابت


سری جدید کرامات علما

سري جديد از كرمات علماء

کرامتی از شیخ محمد تقی املی

مرحوم ایت الله شیخ محمد تقی املی می فرمود:در حدود چهل سالی سن داشتم که به قم رفتم.روز عاشورا بود و در صحن حرم حضرت معصومه(ع)روضه می خواندند.خیلی متاثر شدم و زیاد گریه کردم.

بعد از ان امدم قبرستان شیخان وزیارت اهل قبور"السلام علی اهل لا اله الا الله"را خواندم.در این هنگام دیدم تمام ارواح روی قبرشان نشسته اند وهمگی می گفتند:"علیکم السلام"

وشنیدم که زمزمه ای داشتند,مثل این که درباره امام حسین(ع)و روز عاشورا بود.

 

كرامتي از شيخ حسنعلي اصفهاني

حاج ميرزا محمد صادق خاتون ابادي مي گويد:يك شب جمعه،به اتفاق مرحوم حاج شيخ حسنعلي اصفهاني به قبرستان معروف تخت پولاد اصفهان رفتيم و در تكيه مادر شاهزاده،بيتوته داشتيم.اندكي قبل از طلوع فجر،به من فرمودند:من از تكيه خارج مي شوم،ولي تو،تا من نيامدم از اين جا بيرون مرو.

اما پس از مدتي وسوسه شدم كه به دنبال شيخ بيرون روم.چون از تكيه خارج شدم،ان بزرگوار را ديدم كه به نماز ايستاده است و صفوف بسياري از سپيد پوشان با ايشان نماز مي گذارند.

با ديدن اين منظره،از خود بيخود شدم و از حال رفتم.تا ان كه حاج شيخ را ديدم،كه بر بالين من امده و ميفرمايند:مگر نگفتم كه از جاي خود بيرون نروي؟!

 

در چند روزه اينده به اميد خدا مطلبه بيشتري ا اين كرامات براي شما قرار مي دهم

برگرفته از کتاب داستان های شگفت از اولیا خدا

الهم عجل في فرج مولانا صاحب الزمان


 

نوشته شده توسط رضا در سه شنبه چهارم بهمن 1384 ساعت 22:1 موضوع کرامات و داستان های شگفت | لینک ثابت


داستان از زندگی علما

یک داستان زیبا از زندگی امام خمینی(ره)

 

یکی از شاگردان امام خمینی چنین می گوید:

من به نجف رفتم.در هوای گرم به خدمت امام رسیدم.دیدم ایشان در حال هندوانه خوردن هستند.هر چه ایستادم دیدم که امام مرا تعارف نکرد.بعد از دقائقی به امام گفتم می خواهم از این هندوانه بخورم .امام گفت نمی شود.من تعجب کردم.امام گفت بزار تا از داخل یخچال برایتان هندوانه بیاورم.شاگرد گفت خیر می خواهم از این هندوانه بخورم.خلاصه با اصرار زیاد امام اجازه خوردن را داد.شاگرد می گوید:اولین قاچی که برداشتم خوردم همین که ان را در دهان گذاشتم تا قسمت معده بدنم سوخت.گفتم امام چرا این هندوانه این قدر شور است؟!چرا این قدر به ان نمک زدید.

امام در پاسخ چنین گفت:داشتم از داخل بازار می امدم که نزد میوه فروشی تکه قاچی ار هندوانه دیدم دلم حوس هندوانه کرد.وبه خاطر این که دلم دیگر حوس نکند به هندوانه نمک اضافه کردم.

از این داستان درس خوبی می گیریم و ان هم این که انسان نباید نفس پرستی کند.

می دانید چرا شیخ انصاری یکی از بزرگترین علما شد؟

 

داستانش از این قرار است:

شیخ مرتضی مقدمات دروس حوزوی را نزد یکی از استادانش خواند و میخواست برای ادامه تحصیل به نجف برود. وقتی که خواست به نجف برود به نزد استادش برای خداحافظی رفت.تقریبا ظهر بود و در ان زمان هوای دزفول بسیار گرم بود.در خانه استاد را زد.استادش در را باز کرد وقتی که در را باز کرد به مرتضی گفت چند لحظه تامل کن تا من بییایم.مرتضی چند دقیقه ای تامل کرد دید که استاد نیامد.خواست در بزند که گفت اگر در بزنم ممکن است استاد دستش گیر باشد و با در زدن من ناراحت شود و در گارش عجله کند و خدائی نا کرده مشکلی با این در زدن من پیش اید.با خود گفت اگر هم بروم ممکن است استاد بییاد و ناراحت شود که من رفتم.خلاصه...........

شیخ مرتضی تا اذان مغرب ایستاد.هنگام اذان مغرب که استادش خواست به مسجد برود دید که مرتضی جلوی در ایستاده و از شدت گرمی هوا عرق کرده است. تعجب کرد و خجالت کشید و گفت مرتضی چرا یک بار دیگر در نزدی.خلاصه استاد از ناراحتی اشک از چشمانش می ریخت و و دستانش را بالا برد گفت:خدایا به وقت این اذان قسم مرتضی را یکی از بزرگترین علما قرار بده.

به خاطر همین است که خود شیخ مرتضی می گوید من هر چه دارم از دعای استادم دارم.

 

 


 

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و ششم دی 1384 ساعت 16:36 موضوع کرامات و داستان های شگفت | لینک ثابت


کرامات علما

 

کرامتی از علامه طباطبایی

 

مرحوم علامه طباطبایی می نویسد:

به یاد دارم هنگامی که در نجف اشرف در تحت تربیت اخلاقی و عرفانی مرحوم حاج میرزا علی اقای قاضی رضوان الله علیه بودیم سحر گاهی بر بالای بام بر سجاده عبادت نشسته بودم.

در این موقع نعاسی(چرت و خواب سبک)به من دست داد و مشاهده کردم دو نفر در مقابل من نشسته اند.یکی از انها حضرت ادریس علی نبینا واله علیه السلام بود و دیگری برادر عزیز و ارجمند خودم اقای حاج سید محمد حسن طباطبایی بودند.

حضرت ادریس با من به مذاکره و سخن مشغول شدند ولی طوری بود که ایشان القاء کلام می نمودند و تکلم و صحبت می کردند ولی سخنان ایشان به واسطه کلام اخوی استماع می شد..... و این اولین انتقالی بود که عالم طبیعت را برای من به جهان ماوراء طبیعت پیوست و رشته ارتباط ما از این جا شروع شد.

 

کرامتی از سید علی قاضی

 

علامه طباطبایی فرموده اند :«من و همسرم از خویشاوندان نزدیک مرحوم حاج میرزا علی اقای قاضی بودیم(جد سوم مرحوم قاضی و علامه طباطبایی مرحوم سید محمد تقی قاضی است و از ایشان به بعد این دو بزرگوار اشتراک نسب دارند)او در نجف برای صله رحم و تفقداز حال ما به منزل ما می امد ما کرارا صاحب فرزند شده بودیم ولی همگی در همان کودکی فوت کرده بوده اند.»
روزی مرحوم قاضی به منزل ما امد در حالی که همسرم حامله بود و من از وضع او اگاه نبودم.موقع خداحافظی به همسرم گفت:«دختر عمواین بار این فرزند تو می ماند و او پسر است و اسیبی به او نمی رسد و نام او را عبد الباقی است».

من از سخن مرحوم قاضی خوشحال شدم.

خدا به ما پسری لطف کرد و بر خلاف کودکان قبلی ماند و اسیبی به او نرسید و نام او را عبد الباقی گذار دیم.

 

کرامتی از ایت الله شیخ حسین قمی

 

در پی حرکت ایت الله العظمی حاج اقا حسین قمی(متوفی1366.ق)به شهپر ری-که از سر اعتراض نسبت به جسارت های ضد وذهبی رضا خان صورت گرفت-محل اقامت ایشان در حرم عبدالعظیم بود محاصره شد وی در یکی از شبها به قصد زیارت به ماموری که نگهبان در باغ بود فرمود:

«در را باز کن تا به زیارت مشرف شوم»

مامور از باز کردن در خودداری کرده و به درخواست های مکرر ایشان اعتنایی نمی کند.

ایه الله قمی خطاب به نگهبان فرمود:«ما خود را در باز می کنیم و می رویم و احتیاجی به تو نداریم»سپس دو رکعت نماز به جا اورد و پس از ان دعایی خواند دراین هنگام در باغ خود به خود باز شد و ایشان ا زباغ خارج گردید و پس از ورود به حرم مطهر و انجام زیارت به باغ بازگشت.

 

کرامتی از ایت الله جزائری

ایت الله جزایری(مفتی سید طیب اقا جزایری حفید مفتی عباس وذکور)می گوید که:
در کودکی مبتلا به بیماری لا الاجی شدمتا این که حالم وخیم شد و اثار مرگ بر مرگ بر من ظاهر گردید و ان زمانی بود که در کاظمین معجزه های زیادی ظاهر می شد و صدها مریض هر روز شفا می یافتند.

 

ان وقت مادرم رفت در حسینیه ای که در منزلش بود و فریاد زد:

یا موسی بن جعفر باب الحوائج!ایا معجزات و کرامات شما منحصر در حرم شماست؟ایا نمی توانید به هند بیایید و کودک مرا که در حال مرگ است شفا دهید؟!این را می گفت خودش را می زد و گریه می کرد.

 

پدرم(مفتی سید محمد علی جزایری)می گوید:

ان وقت من در عالم رویا دیدم شخصی بسیار بلند و بالا که سرش به اسمان و قدمش بر زمین بود به طرف تخت من می اید.

 

گفتم شما کیستی؟

گفت:من ملک الموت هستم امده ام این کودک را با خود ببرم

گفتم :مگر صدای مادرش را نمی شنوی او این بچه را ضمانت باب الوائج قرار داده است

گفت:دیگر فایده ای ندارد زیرا که ریسمان عمرش بریده شده.

در ان هنگام من به تکاپو افتاده و دستپاچه شدم و در همان عالم خواب صدا زدم:یا موسی بن جعفر !یا باب الوائج!به فریاد ما برس!در همان حین دیدم شخصی نورانی بین تخت من و ملک الموت حائل شد ملک الموت تا ایشان را دید سر جایش توقف کرد و سلام کرد!

ان شخص نورانی گفت برای گه امده ای؟

ملک الموت گفت:برای قبض روح این کودک امده ام زیرا که عمرش به سر رسیده است.

گفت برگرد زیرا من از خداوند متعال برای او عمر اضافی گرفته ام.

بعد از این خواب پدرم بیدار شد اما مادرم در حسینیه هنوز ناله و شیون می کرد او را صدا زد و گفت:بیا کودکت را نگاه کن اینک باب الحوائج امد و او را شفا داد.

هنگامی که رو پوش را از روی صورتم برداشتند مرا دیدند که سر حال هستم و رنگ ورویم باز شده و حالم خوب شده است.

 

 کرامتی از سید علی قاضی

 

درنجف اشرف شخصی بود به نام قاسم که به فسق و فجور شهرت داشت ولی با تمام این اوصاف ارادات و محبت خاصی نسبت به مرحوم قاضی داشت.....ایشان هم وی را مشفقانه نصیحت می کرد ولی متاسفانه او به حرف ها عنایت نداشت....تا این که یک بار به ایشان فرمود:امشب برای برای خواندن نماز شب بیدار شو.قاسم گفت:«اقا!من اولا تا دیر وقت در قهوه خانه به سر می برم و دیگر نمی توانم نیمه های شب بیدار شوم.ثانیا من اصلا نماز نمی خوانم وشما به من سفارش نماز شب را می کنید مرحوم قاضی به وی فرمودند:نگران نباش هر ساعتی که نیت کنی تو را بیدار خواهم کرد.

قاسم در ساعت معهود با حالتی عجیب از خواب بیدار می شود و به قصد وضو به حیات منزل میرود وقتی چشمش به می افتد انقلاب و تحول عجیبی در او به وجود می اید ....و همین قاسم که به فسق و فجور معروف بود از عابدان و زاهدان نجف می گردد و کار او به جایی می رسد که مردم باقیمانده چای اتو را به عنوان شفا می خوردند.»

                                       

    کرامتی از شیخ انصاری  

یکی ازشاگردان شیخ انصاری نقل می کند که:
در یکی از زیارات مخصوصه که به کربلا مشرف شده بودم شبی بعد از گذشتن نیمی از ان برای رفتن به حمام از منزل بیرون امدمو چون کوچه ها گل بود چراغی با خود برداشتم.از دور شخصی را شبیه به شیخ دیدم چون قدری نزدیکش رفتم دیدم شیخ است.در فکر افتادم که شیخ در این موقع از شب ان هم در این گل و لای با چشم ضعیف به کجا می رود؟من برای اینکه مبادا کسی کمین او را داشته باشد اهسته از عقبش روانه شدم تا به در خانه ای مخروبه ایستاد و زیارت«جامعه» را با یک توجه خاصی خوانده سپس داخل ان منزل گردید.

من دیگر چیزی نمی دیدم ولی صدای شیخ را می شنیدم گویا با کسی تکلم می کند پس به حمام رفتم وبعد به حرم مطهر مشرف گشتم و شیخ را در ان مکان شریف دیدم.

بعد از پایان این مسافرت در نجف اشرف خدمت شیخ رسیدم و قضیه ان شب را معروض داشتم ابتدا شیخ منکر می شد تا پس از اصرار زیاد فرمود:گاهی برای رسیدن خدمت امام عصر-عجل الله تعالی فرجه الشریف-ماذون می گردم و در ان منزل که تو ان را پیدا نخواهی کرد رفته زیارت جامعه را می خوانم.چنانچه ثانیا اجازه رسید خدمت ان حضرت شریف یاب می شوم و مطالب لازمه را از ان سرور می پرسم.

سپس شیخ فرومد:تا زمانی که در قیذ حیات باشم این مطلب را پنهان دار و به کسی اظهار مکن.

 

کرامتی از شیخ انصاری 

 

یکی از شاگردان شیخ انصاری گوید:چون از مقدمات علوم و سطوح فارغ گشتم بریا تکمیل تحصیلات به نجف اشرف رفتم و به مجلس  افاذت شیخ در امدم ولی از مطالب و تقریراتش هیچ نمی فهمیدم.خیلی به این حالت متاثر شدمتا جائیکهدست به ختوماتی زدمباز فایده نبخشید.بالاخرهبه حضرت علی(ع)متوسل گشتم.

شبی در خواب خدمت ان رسیدم و «بسم الله الرحمن الرحیم»در گوش من قرائت نمود.صبح چون در مجلس دزس حاضر شدم درس را می فهمیدم.کم کمجلو رفتم پس زا چند روز به جایی رسیدم که در ان مجلس صحبت می کردم.روزی از زیر منبردرس با شیخ بسیار صحبت می نمودم و اشکال می گرفتم.ان روز پس از ختم درس خدمت شیخ رسیدم.

وی اهسته در گوش من فرمود:ان کسی که«بسم الله»در گوش تو خواند تا«ولاالضالین»را در گوش من خواند.این را گفت و رفت.من از این قضیه بسیار تعجب کردمو فهمیدمکه شیخ دارای کرامات است.زیرا تا ان وقت به کسی این مطلب را نرسانده بودم.

 

 کرامتی از سید علی قاضی

از مرحوم‌ آية‌ الحقّ آية‌ الله‌ العظمي‌ حاج‌ ميرزا عليّ آقا قاضي‌ رضوان‌ الله‌ عليه‌، افراد بسياري‌ از تلامذة‌ ايشان‌ نقل‌ كردند كه‌ ايشان‌ بسيار در وادي‌ السّلام‌ نجف‌ براي‌ زيارت‌ اهل‌ قبور ميرفت‌ و زيارتش‌ دو و سه‌ و چهار ساعت‌ به‌ طول‌ مي‌انجاميد و در گوشه‌اي‌ مي‌نشست‌ به‌ حال‌ سكوت‌؛ شاگردها خسته‌ مي‌شده‌ و برمي‌گشتند و با خود مي‌گفتند: استاد چه‌ عوالمي‌ دارد كه‌ اينطور به‌ حال‌ سكوت‌ مي‌ماند و خسته‌ نمي‌شود.

عالِمي‌ بود در طهران‌، بسيار بزرگوار و متّقي‌ و حقّاً مرد خوبي‌ بود؛ مرحوم‌ آية‌ الله‌ حاج‌ شيخ‌ محمّد تقيّ آملي‌ رحمة‌ الله‌ عليه‌، ايشان‌ از شاگردان‌ سلسلة‌ اوّل‌ مرحوم‌ قاضي‌ در قسمت‌ اخلاق‌ و عرفان‌ بوده‌اند.

از قول‌ ايشان‌ نقل‌ شد كه‌: من‌ مدّتها ميديدم‌ كه‌ مرحوم‌ قاضي‌ دو سه‌ ساعت‌ در وادي‌ السّلام‌ مي‌نشينند. با خود مي‌گفتم‌: انسان‌ بايد زيارت‌ كند و برگردد و به‌ قرائت‌ فاتحه‌اي‌ روح‌ مردگان‌ را شاد كند؛ كارهاي‌ لازم‌تر هم‌ هست‌ كه‌ بايد به‌ آنها پرداخت‌.

اين‌ إشكال‌ در دل‌ من‌ بود امّا به‌ أحدي‌ ابراز نكردم‌، حتّي‌ به‌ صميمي‌ترين‌ رفيق‌ خود از شاگردان‌ استاد.

مدّت‌ها گذشت‌ و من‌ هر روز براي‌ استفاده‌ از محضر استاد به‌خدمتش‌ ميرفتم‌، تا آنكه‌ از نجف‌ اشرف‌ عازم‌ بر مراجعت‌ به‌ ايران‌ شدم‌ وليكن‌ در مصلحت‌ بودن‌ اين‌ سفر ترديد داشتم‌؛ اين‌ نيّت‌ هم‌ در ذهن‌ من‌ بود و كسي‌ از آن‌ مطّلع‌ نبود. شبي‌ بود ميخواستم‌ بخوابم‌؛ در آن‌ اطاقي‌ كه‌ بودم‌ در طاقچة‌ پائين‌ پاي‌ من‌ كتاب‌ بود، كتابهاي‌ علمي‌ و ديني‌؛ در وقت‌ خواب‌ طبعاً پاي‌ من‌ بسوي‌ كتابها كشيده‌ ميشد. با خود گفتم‌ برخيزم‌ و جاي‌ خواب‌ خود را تغيير دهم‌، يا نه‌ لازم‌ نيست‌؛ چون‌ كتابها درست‌ مقابل‌ پاي‌ من‌ نيست‌ و بالاتر قرار گرفته‌، اين‌ هتك‌ احترام‌ به‌ كتاب‌ نيست‌.

در اين‌ ترديد و گفتگوي‌ با خود بالاخره‌ بنا بر آن‌ گذاشتم‌ كه‌ هتك‌ نيست‌ و خوابيدم‌.

صبح‌ كه‌ به‌ محضر استاد مرحوم‌ قاضي‌ رفتم‌ و سلام‌ كردم‌، فرمود: عليكم‌ السّلام‌ صلاح‌ نيست‌ شما به‌ ايران‌ برويد، و پا دراز كردن‌ بسوي‌ كتابها هم‌ هتك‌ احترام‌ است‌.

بي‌اختيار هول‌ زده‌ گفتم‌: آقا شما از كجا فهميده‌ايد، از كجا فهميده‌ايد.

فرمود: از وادي‌ السّلام‌ فهميده‌ام‌.

 

  بر گرفته از کتاب کرامات علما

 

 

اگر از کرامات هر کدام از علما خواستید در قسمت نظرات بگید تا براتون بزارم 

 


 

نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و پنجم آذر 1384 ساعت 19:36 موضوع کرامات و داستان های شگفت | لینک ثابت


حضرت معصومه(ع)

ميلاد كريمه اهل بيت حضرت معصومه(ع)بر تمام شيعيان مبارك باد

كراماتى به نقل از آيت الله العظمى اراكى( ره)

حضرت آيت الله العظمى اراكى (ره) نقل مى کردند: دستم باد مى كرد و پوست آن ترك بر مى داشت، به طورى كه نمى تواستم وضو بگيرم و ناچار بودم براى نماز تيمم كنم ومعالجات هم بى اثر بود، تا به حضرت معصومه (س) متوسل شدم و به من الهام شد كه دستكش به دست كنم، همين كار را كردم، دستم خوب شد.

ايشان فرمودند: آقا حسن احتشام (فرزند مرحوم سيد جعفر احتشام كه هر دو ازمنبرى هاى قم بودند) نقل مى كردند از آشيخ ابراهيم صاحب الزمانى تبريزى (كه مرد با اخلاصى بود)كه من شبى در خواب ديدم به حرم مشرف شدم، خواستم وارد شوم، گفتند حرم قرق است براى اين كه فاطمه زهرا(س) و حضرت معصومه(س) در سر ضريح خلوت كرده اند و كسى را راه نمى دهند. من گفتم: مادرم سيده است، من محرم هستم، به من اجازه دادند، وارد, شدم ديدم كه اين دو نشسته اند و در بالاى ضريح با هم صحبت مى كنند. از جمله صحبت ها اين بود كه حضرت معصومه به حضرت زهرا(س) عرض كرد: حاج سيد جعفر احتشام براى من مدحى گفته است و ظاهراً آن مدح را براى حضرت مى خواند.

آشيخ ابراهيم اين خواب را در جلسه دوره اى اهل منبر كه حاج سيد جعفر احتشام هم در آن حضور داشت نقل مى كند. حاج احتشام به شيخ ابراهيم مى گويد: ازآن شعرها چيزى يادت هست؟

گفت: بله در آخر آن شعر داشت (دختر موسى بن جعفر) تا اين را گفت، حاج احتشام شروع به گريه كرد واز آن پس بكاء بود و بسيار گريه مى كرد.

حاج سيد جعفر احتشام از وعاظ مخلصى بود كه موقع روضه خواندن خودش هم گريه مى كرد.

آقاى حسن احتشام فرزند ايشان مى گويد: به پدرم گفتيم شما در آخر شعرتان يك تخلصى داشته باشيد مانند ساير شعرا, قبول نكرد تا با اصرار اين شعر را گفت:

اى فاطمه به جان عزيز برادرت   بر احتشام لطف نما قصر اخضرى

ايشان گفت: قصر اخضر را لطف كردند. گفتم چطور؟ گفت: همان جا كه آقاى مرعشى (ره) سجاده مى انداختند، آن جا را گچ كارى كردند و سنگ مرمر سبز رنگ، و قبر حاج احتشام در همان قسمت از مسجد بالاسر است (اين بود قصر اخضرى كه به ايشان عطا شد.)


 

نوشته شده توسط رضا در شنبه دوازدهم آذر 1384 ساعت 20:17 موضوع کرامات و داستان های شگفت | لینک ثابت