حركت خشنوت بار و انحرافى محمد بن عبدالوهاب و جريان حامى او، سبب شد برخى از نزديكان او از حمايت وى دست برداشته و به افشاى چهره او بپردازند؛ به دو نمونه زير دقت كنيد:

 1. سيد محمدبن اسماعيل (متوفاى 1182ق.)؛ او از قصيده‏اى كه در مدح محمدبن عبدالوهاب سرود، اظهار پشيمانى كرد. پيشتر وقتى كه موج دعوت به توحيد ابن عبدالوهاب به يمن رسيد، امير محمدبن اسماعيل - 1099 - 1189 - قصيده‏اى بلندبالا در مدح شيخ نجدى - ابن عبدالوهاب - سرود كه مطلع آن چنين بود :

 سَلام على نجد و من حلّ فى نجد

و ان كان تسليمى على البُعد لا يجدى‏

    درود بر نجد و كسى كه در آن قرارد دارد - هر چند درود من از اين راه دور سودمند نيست.

    ولى او هنگامى كه خبرهاى ناگوارى از قتل و غارت وهابيان را دريافت كرد از سروده خود نادم گرديد و قصيده‏اى نو در پشيمانى از تابيد وهابيان سرود كه با اين بيت آغاز مى‏شود :

 رجعتُ عن القول الذى قلت فى النجدى‏

و قد صَّح لى عنه خلاف الذى عندى‏

    من از گفتار پيشين خود در حق آن مرد نجدى بازگشتم، زيرا خلاف آنچه كه درباره وى مى‏پنداشتم برايم ثابت شد.

    از امير محمدبن اسماعيل(1) نقل شده كه وى در شرح قصيده فوق كه ان را محو الحوبة فى شرح ابيات التوبه ناميد، گفته : وقتى كه قصيده اوّل من كه در مدح ابن عبدالوهاب بود، به نجد رسيد. در صفر سال 1170 هق، شخصى كه خود را شيخ مربد بن احمد تميمى معرفى نمود نزد من آمد. به همراه او كتبى از ابن تيميه و شاگردش ابن قيمّ كه با خطّ خود، آنها را استنساخ كرده بود - داشت. اين شخص در شوال همان سال به وطن خود - نجد - برگشت و مشخص شده بود كه او از شاگردان ابن عبدالوهاب است، لذا من قصيده دوّم خود را كه بازگشت از قصيده اوّل بود، به او دادم. البته علتش آن بود كه قبل از آمدن شيخ مربد، شخصى به نام عبدالرحمن نجدى كه فردى فاضل بود، نزد من آمد و از حالات محمد بن عبدالوهاب براى من بيان نمود كه من آن حالات را زشت و ناپسند دانستم، او براى من نقل كرده كه چگونه شيخ محمد فتوا به خونريزى و غارت اموال مسلمين ولو با مكر و حيله مى‏دهد و نيز به تكفير امّت هدايت شده پرداخته است. من چندان از سخنان عبدالرحمن نجدى اطمينان نداشتم تا اينكه با شيخ مربد - كه فرد مشهورى بود - برخورد نمودم به همراه او تعدادى از نامه‏هاى شيخ محمد بن عبدالوهاب كه در آن به تكفير امّت اسلام پرداخته و دستور به قتل و غارت آنها داد، و شيخ مربد آنها را جمع‏آورى نمود، به چشم مى‏خورد - از همان جا بود كه آن حالات و ويژگيهايى را كه عبدالرحمن بدوى از ابن عبدالوهاب نقل نمود برايم يقينى گرديد و دانستم كه شيخ محمد چيزى اندك از شريعت مى‏داند و يا آن مقدار هم كه مى‏داند، در آن دقت‏نظر ندارد چرا كه او استادى قوى نداشت تا او را به راه راست هدايت كند و معلوم نافعه به او بياموزد. او فقط برخى از كتب كه ابن تيميه و شاگردش ابن قيّم تأليف كرده بودند، خوانده بود و همان مطالب را چشم بسته قبول كرده و تقليد كُوركورانه از آنها داشت و حال آنكه ابن تيميه و شاگردش تقليد را حرام مى‏دانستند.(2) سيّد محسن امين مى‏گويند : همين گفتار امير محمد بن اسماعيل دلالت دارد كه او از سخنانى كه به نفع وهابيّت گفته بود، برگشته است و شايد رجوع او بعد از تأليف رساله «تطهير الاعتقاد عن اردان الالحاد» بوده است چرا كه آن رساله در مفسده‏انگيزى كمتر از نوشته‏هاى ديگر ابن عبدالوهاب نيست.

 2. شيخ سليمان بن عبدالوهاب ؛ او برادر محمدبن عبدالوهاب است و در كتاب الصواعق الالهيّه مى‏گويد : پس همانا امروز مردم مبتلى به كسى شده‏اند كه گفتار خود را منتسب به كتاب و سنّت مى‏داند و گمان مى‏كند كه از علوم كتاب و سنّت بهره‏بردارى مى‏كند. و او در برداشتهاى غلط از كتاب و سنت، اهميتى نمى‏دهد كه كسى با او مخالفت كند وقتى از او درخواست مى‏كنى كه كلامش را بر اهل علم عرضه بدارد، ابا مى‏كند و زير بار نمى‏رود. بلكه مردم را مجبور مى‏كند تا به صريح گفتارش يا به مفهوم آن عمل نمايند. هر كس كه با او مخالفت كند، او را تكفير مى‏نمايد. اين است روش او. وى شخصيتى هست كه در او حتى يك ويژگى از خصلتهاى اهل اجتهاد نيست. به خدا قسم در او اين يك خصلت نيست. به خدا قسم 110 اين خصلت هم نيست ... اِنّا للَّه ... امت اسلام همه داراى يك زبان هستند - داراى عقيده‏اى واحد - امّا او همه را كفّار و جهال مى‏داند.

    بار پروردگارا، اين گمراه را هدايت كن و او را به حقيقت بازگردان -

    وى در ادامه مى‏گويد : اين امورى كه باعث گرديده محمّدبن عبدالوهاب مسلمين را تكفير كند. قبل از زمان امام احمد و ساير ائمه مسلمين بوده است، بطورى كه بلاد اسلام پر از اين‏گونه امور بود و از هيچ يك از ائمه مسلمين - حنفى، مالكى، شافعى، حنبلى - نقل نشده كه بواسطه اين امر به تكفير مسلمين بپردازد و يا آنها را مرتّد بخوانند و يا دستور به جهاد با آنها دهند و يا بلاد مسلمين را بلاد شرك خوانند و اهل آن را كافر حربى - در حالى كه شما به سادگى چنين اقوالى را به زبان مى‏آوريد. شما كسانى را كه اين امور را انجام مى‏دهند و در واقع كافر نيستند، تكفير مى‏كنيد و اين امور از 800 سال پيش تا كنون بوده است و هيچ يك از علماء اسلام نگفته‏اند كه با انجام فلان كار، شخصِ مسلمان، كافر مى‏شود و من گمان نمى‏كنم كه فرد عاقلى، چنان سخنى به زبان براند - امّا به خدا قسم لازمه سخنان شما اين است كه امت اسلام، از علماء و امراء و مردمان عادى بعد از زمان احمد، كافر و مرتد گرديده‏اند - فاناللَّه ... و آدمى تاسف مى‏خورد كه اين حرف عوامتان را مى‏شنود كه حجت شرعى فقط براى شما اقامه گرديد و شما عالم به آن هستيد وگرنه قبل از شما، كسى معرفت درستى از دين اسلام نداشت.

 

 انحراف در افكار

 افكار انحرافى ابن عبدالوهاب  را در نمونه‏هاى ذيل مى‏توان جست‏

 1 - زينى دحلان مى‏گويد : محمدبن عبدالوهاب در روز جمعه در مسجد در عيّه، خطبه‏اى خواند و در آن خطبه متذكّر گرديد كه هر كس به پيامبرصلى الله عليه وآله توسل جويد، كافر گرديده است. امّا برادرش شيخ سليمان، مخالف افكار و اقوال محمّد بود لذا در يكى از روزها كه ملاقاتى بين اين دو برادر صورت گرفت، شيخ سليمان به برادرش گفت : اى محمد تو اركان دين اسلام را چندتا مى‏دانى؟ محمد در جواب گفت، پنج‏تا. شيخ سليمان گفت : تو اركان اسلام را شش‏تا مى‏دانى كه، ششمين آن اين است : هر كس از تو پيروى نكند مسلمان نيست. اين مسئله نزد تو ركن ششم اسلام شمرده مى‏شود.

    2 - شخص ديگرى به محمدبن عبدالوهاب گفت : خداوند در هر شب ماه رمضان چه اندازه از مسلمين را آزاد كرده و از عذاب مى‏رهاند؟ شيخ محمد گفت : در هر شب ماه رمضان 100 هزار نفر آزاد مى‏كند و در آخرين شب ماه رمضان به اندازه تمام اين شبها كه آزاد كرد، از آتش مى‏رهاند و آزاد مى‏كند. آن شخص گفت : كسانى كه از تو پيروى مى‏كنند به اندازه‏110 آنچه كه تو گفتى نمى‏رسند.

    اينهائى را كه خداوند عزّوجّل آزاد مى‏كند، همه مسلمانند، در حالى كه تو فقط كسانى را كه از تو پيروى مى‏كنند مسلمان مى‏دانى و معتقد به كفر ساير مسلمين هستى. محمد بن عبدالوهاب از جواب اين شخص شگفت‏زده شد و سكوت اختيار كرد.

 3 - جميل صدقى مى‏گويد : محمد بن عبدالوهاب، كسانى را كه از شهروندان بودند و به او مى‏گرويدند، انصار مى‏ناميد و كسانى كه از جاهاى ديگر آمده و به تبعيّت او درآمدند، مهاجر مى‏ناميد و افرادى قبل از اينكه به مذهب او داخل گردند، حجّةالاسلام انجام داده بودند و قصد پيروى از آئين او را داشتند، دستور مى‏داد بعد از گرويدن، دوباره حج انجام دهند و قبل از آن به آنها مى‏گفت : شهادت بده كه تو مشرك بودى و شهادت بده كه پدر و مادر تو مشرك بودند و نيز شهادت بده فلانى و فلانى - كه منظورش بزرگان از اهل علم بوده و از دنيا رفتند - از كافرين هستند لذا اگر شخصى به اين موارد شهادت مى‏داد، قبول مى‏كرد تا داخل در مذهبش شود او صراحتاً به تكفير امت از سال 600 به بعد مى‏پرداخت و هر كس كه از او پيروى نمى‏كرد، تكفير مى‏نمود، اگر چه آن شخص تكفير شده، از پرهيزگارترين مسلمين بود و خلاصه سخن اينكه : همگى را مشرك مى‏ناميد و خون و اموال‏شان را مباح مى‏دانست و ايمان را در پيروان خود، احتكار مى‏كرد.

 4 - محمدبن عبدالوهاب، درود بر پيامبر را بعد از اذان، زشت مى‏شمرد و از ذكر درود بر پيامبر در شب جمعه و اينكه با صداى بلند بر روى منابر بر پيامبر درود بفرستند، نهى مى‏نمود و هر كس از دستورش سرپيچى مى‏كرد، به شدت، تحت تعقيب قرار مى‏داد. حتى وى فرد نابينائى كه مؤذّن بود و بعد از اذان بر پيامبر اكرم درود فرستاد به قتل رسانيد. و فريبانه به يارانش القا مى‏كرد كه اين عمل من محافظت از حريم توحيد است. او، بسيارى از كتابهائى كه در موضوع درود بر پيامبر بود مثل دلائل الخيرات و ... به آتش كشاند، او فقط به همين امر اكتفاء نكرد بلكه بسيارى از كتب فقهى و تفسيرى و حديثى كه مخالف با خز عبلات او بود به شعله‏هاى آتش سپرد.(3)

    5 - زينى دحلان مى‏گويد : وهابيون در زمان دولت شريف مسعودبن سعيد - ت 1165 ه، 30 نفر از علماء خود را نزد وى فرستاد، شريف به علماء حرمين دستور داد تا با اين سى تن مناظره كنند، لذا علماء حرمين به مناظره برخواستند، بعد از مناظره، متوجه فساد عقيده اين سى تن شدند، لذا حاكم شرعى نامه‏اى مبنى بر كفرشان نوشت و دستور به حبس آنها داد نتيجه اين شد كه بعضى از ابن سى تن محبوس گرديده و بقيّه گريختند.

    6 - در زمان دولت شريف احمد - ت 1195 - امير درعيّه بعضى از علماء خود را نزد، شريف احمد فرستاد. علماء مكه به مناظره با آنها پرداختند و كفر آنها را ثابت كردند، لذا به آنها اجازه حج داده نشد.(4)

    7 - وقتى كه مردم از زيارت قبر رسول خداصلى الله عليه وآله منع گرديدند، گروهى از مردمان احساء تحمّل نكردند. و براى زيارت قبر پيامبر اكرم به مدينه حركت كردند، خبر حركت به وهابيون رسيد و از طرفى اين گروه مى‏بايست در هنگام مراجعت، از درعيّه عبور كنند، وقتى كه وارد درعيه شدند، اينها را گرفتند و ريشهايشان را تراشيدند و وارونه آنها را سوار بر مركب كرد. و تا احساء به همين منوال بردند.

    8 - يك بار خبر به وهابيون رسيد كه گروهى قصد زيارت و حج دارند و مى‏خواهند از درعيه عبور كنند بعضى از اين علماء وهابيون به پيروان خود مى‏گفتند : اين مشركين را رها كنيد و بگذار بروند به مدينه اما آنهائى كه مسلمان هستند با ما همين جا مى‏مانند.

 

پی نوشت ها :

1) او نويسنده كتاب سبل السلام در شرح بلوغ المرام عسقلانى است و در سال 1182 ق. درگذشت.

2) كشف‏الارتياب، ص 8 .

3) صدقى الزهاوى، الفجرالصادق، 17.

4) ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤوك استغفروا اللَّه و استغفر لهم الرسول لوجدوا و اللَّه تواباً رحيماً؛ آنان زمانى كه بر خويش ستم كرده‏اند نزد تو بيايند و از خدا طلب مغفرت كنند و پيامبر نيز براى آنان طلب مغفرت كند، خدا را توبه‏پذير و رحيم خواهد يافت.» نساء، آيه 60.